یک شاخه گل ۲۸۷
مرتضی اخوت (دکلمه) |
|||||
ین بار هم سخن از لیلی و مجنون یعنی یکی از مثنویات پنجگانهٔ سرایندهٔ دانشمند حکیم نظامی گنجوی است که به خمسهٔ نظامی مشهور است |
|||||
فیروزه امیر معز (دکلمه) | |||||
دفتر لیلی و مجنون دفتر عشق است و جلوه گاه دلدادگی در بیان این حکایت واقعی است که حکیم نظامی با استادی تمام به چگونگی عشق مجنون و لیلی پرداخته و محسوسات عاشق و معشوق را با کمال زیبایی چنان به وصف کشیده که گویی مکنون دل حساس خویشتن را به نظم آورده است. |
|||||
هر باد که بوی او رساند
هر ابر کزآن دیار پوید |
صد بیت غزل بدو بخواند شعری چوشکر بدو بگوید |
||||
نظامی در این اثر جاویدان چون صورتگری است چیره دست که با رنگ ها بر پردهٔ بی رنگ و سایه روشنهای دلپذیرتغزل این دو دلداده را با کلکی سحار تجسم بخشیده است گویا از تپیدن های دل مجنون و نگه آمیخته به شرم لیلی نکته ها خوانده بار ها معانی ناز معشوق چشیده و در نگاه حسرت بار مجنون آرزوی نوازش معشوق را به چشم دیده است آرزوئی که مجنون عامری تنها در عالم وهم و خیال در آغوش می کشید گوید به خصمان که دیوانه اش پنداشتندی و مجنون مجنون خطابش کردندی ساکت و آرام می گریستی و طعن های زهر آگین با تلخکامی چشیدی. |
|||||
خصمان در طعنه باز کردند | در هر دو زبان دراز کردند | ||||
مرتضی اخوت (دکلمه) | |||||
چون در بر دیگری نشیند
در دشمنی آفت جهان است |
خواهد که دگر تو را نبیند
چون دوست شود هلاک جان است |
||||
فیروزه امیر معز (دکلمه) |
|||||
آری به خصمان ساکت و آرام می نگریست به امید آنکه در این ماجرا نامی از معشوق بر زبان راند |
|||||
مرتضی اخوت (دکلمه) | |||||
چه خوش باشد در هجر یار سخن از او به میان آید تا اگر چشم را لذت دیدار نیست نصیبی به گوش جان رسد و دل را نوازش بخشد |
|||||
فیروزه امیر معز (دکلمه) | |||||
به هنگامی که خصمان تنهایش گذارند بر خاک نشیند و بر خاک نام لیلی نقش کند و با زاغ و ذغن درد دل آکنده از مهن گوید | |||||
مرتضی اخوت (دکلمه) |
|||||
شبرنگ چرایی ای شب افروز بر آتش غم منم تو جوشی |
روزت زچه شد سیه بدین روز من سوق زده سیه تو پوشی |
||||
فیروزه امیر معز (دکلمه) |
|||||
چون گفت بسی فسانه با زاغ گفتی که ستارگان چراغند می ریخت سرشک دیده تا روز |
شد ذوق و نهاد بر دلش داغ یا در پَرِ زاغ چشم زاغند مانندهٔ شمع خویشتن سوز |
||||
|
|
||||
گاه با آهوان صحرا سخن گفته ای باشد که در این رهگذار مرحمی بر آلام خویش نهد و دل را هر چه بیشتر و فزونتربرای کشیدن بار غم معشوق آماده تر سازد و گاه با اشعاری که از اعماق دل خسته اش بر می خاست عطر نگاهی از چشمان سیاه و افسونگر لیلی تمنا کند |
|||||
می داد زدوستی نه زافسوس |
در چشم سیاه آهوان بوس |
||||
مرتضی اخوت (دکلمه) |
|||||
کاین چشم اگر نه چشم یار است |
زان چشم سیاه یادگار است |
||||
فیروزه امیر معز (دکلمه) |
|||||
سحر گاهان که سر از خشت خام و خاشاک بر داشتی زانوان خسته در بر گرفته ای و با چشمی خواب آلود خواب های دوشین بیاد آوردی و چون روزهای دگر اندیشهٔ دلبند از سر گرفتی و بیاد او در وصف جمال او تغزل آغاز نمودی |
|||||
چندین غزل لطیف پیوند |
گفت ازجهت جمال دلبند |
||||
آری چنین است وصف عشاقی که نظامی گنجوی در ساغر نظم نثار کرده و حالات عاشق و معشوق را با بیانی ساده روان و دل انگیز توصیف نموده است نظمی که این داستان واقعی را در زمرهٔ بهترین شاهکار های ادبی جهان قرار داده است |
|||||
مرتضی اخوت (دکلمه) |
|||||
گویند نظامی در این داستان متاثر از دفتر ابوبکر والدی است که به سال صد و هشتاد هجری سروده های مجنون و لیلی را در دیوانی به نام مجنون و لیلا گرد آورده است |
|||||
فیروزه امیر معز (دکلمه) |
|||||
چنین رایحهٔ دلپذیر اشعاری که نظامی در بیان زیارت کعبه و دعای مجنون و ابیاتی که از زبان وی در گلایه از معشوق و نیز آنچه در مرگ لیلی سروده در برنامه های پیشین به مشام صاحبدلان رسیده از تکرار احتراز می جوئیم و پایان داستان را که می توان لَمِعات عشق مجنون نامید به سمع صاحبدلان می رسانیم |
|||||
عبدالوهاب شهیدی (آواز) | |||||
از کوه در آمدی چه سیلی سر بر سر خاک او نهادی با تربت آن بت وفا دار غلطید چو مور خسته کرده بیتی دو سه زار زار بر خواند برداشت به سوی آسمان دست کای خالق هر چه آفریده است کز محنت خویش وارهانم آزاد کنم زسخت جانی این گفت و نهاد بر زمین سر چون تربت دوست در بر آورد |
رفتی سوی روضه گاه لیلی برخاک هزار بوسه دادی گفتی غم دل به زاری زار پیچید چو مار زخم خورده اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند انگشت گشاد و دیده بر بست سوگند به هر چه برگزیده است در حضرت یار خود رسانم و آباد کنم به سخت رانی و آن تربت را گرفت در بر ای دوست بگفت و جان بر آورد |
||||
فیروزه امیر معز (دکلمه) |
|||||
بودند در این جهان به یک عهد |
خفتند در آن جهان به یک مهد |
||||
عبدالوهاب شهیدی (آواز) |
|||||
مجنون زجهان چو رخت بر بست پهلو گه دخمه را گشادند بودند در این جهان به یک عهد |
از سر زنش جهانیان رست در پهلوی لیلیش نهادند خفتند در آن جهان به یک مهد |
||||
نظامی گنجوی (مثنوی) |