برگ سبز ۱۹۲
( دکلمه) روشنک | |||||
چشم بگشا که جلوۀ دلدار این تماشا چو بنگری گویی |
به تجلیست از در و دیوار لیسَ فی الدار غیره دیار |
||||
منسوب به عطار(قصیده) |
|||||
( دکلمه) روشنک |
|||||
بخشای به آن که بخت یارش نبُود درعشق توحالتیش باشد که درآن |
جزخوردن اندوه تو کارش نبُود هم با تو وهم بی تو قرارش نبُود |
||||
شهاب الدین سهروردی (رباعی) |
|||||
( دکلمه) روشنک |
|||||
گُل راچه سان به روی تو نسبت دهد کسی ؟ گفتی که از من آنچه شنیدی به کس مگو |
تو شمع آفتابی و او شعلۀ خَسی حرفی نگفته ای که توان گفت با کسی |
||||
مخلص نراقی (رباعی) |
|||||
( دکلمه) روشنک |
|||||
آن که خود را نَفَسی شاد ندیده ست منم آن که صدجورکشیده ست زهَرخاروخَسی آن که چون غنچۀ پژمرده دراین باغ بسی عندلیبی که دراین باغ ز بیداد گُلی آن که در راه وصال تودویده ست بسی |
وانکه هرگزبه مُرادی نرسیده ست منم وز سَر کوی وفا پانکشیده ست منم بردلش باد نَشاطی نوزیده ست منم نیست خاری که به پایش نخلیده ست منم واخِر کار به جایی نرسیده ست منم |
||||
همایون اسفراینی (غزل) |
|||||
(آواز) قوامی |
|||||
خواهم ای دل محو دیدارت کنم والۀ آن ماه رخسارت کنم تا شوی آواره از شهر و دیار بُگسلی زنجیر عقل و اختیار ساعتی در خود نگر تا کیستی در جهان بَهر چه عُمری زیستی ؟ |
جلوه گاه روی دلدارت کنم بستۀ آن زلف طرارت کنم تا شوی بیگانه از خویش و تبار سَر به صحرا پس نهی دیوانه وار از کجایی وزچه جایی چیستی ؟ جمع هستی را بزن بر نیستی |
||||
ازحسابت تا خبردارت کنم |
|||||
صفی علیشاه (ترکیب بند) |
|||||
( دکلمه) روشنک |
|||||
زیبد که زدرگاهت نومید نگردد باز |
آن کس که به امیدی برخاک دَرت افتد |
||||
عراقی (غزل) |
|||||
این هم برگ سبزی بود تحفۀ درویش؛ علی نگهدار شما. |
|||||